Freitag, 14. März 2008

ای مهر وماه آسمان
هنگام شب بر من بتاب
تا سایه ی سنگین شب
در چوب خیزران کنی
نور هزاره های تو
در سرزمین پاک مهر
گویا که، ره گم کرده است
از درد ما حیران کنی
ای ماه چرخان فلک
دور زمین چرخنده باش
این لکه ی ابر سیاه
در دود جهل بی جان کنی
قالب زدی برجان ما
با رنگ خاکستر سرخ
برماه روشن، نور نو
اشک مرا باران کنی
دراین شب تاریک و تلخ
دستی رسان بر باده ای
تا کوروش از آرامگاه
با یک خروش و یک ندا
سردار آن سامان کنی
یک ذره نور بیشتر
پیدا ز پنهان می کند
فرهنگ تازی را ز ما
در جانمان بی جان کنی
ای مهر در تک سایه است
پنهان خود را جان بده
شب زنده داری می کنم
جاری ز ما جریان کنی
غلطان ز چشم ابرها
در اندرون سیلاب شد
دریای آزادی چه شد؟
ساحل ز ما پنهان کنی
در انتظار نور تو
افتاده ایم در راه نور
این سرزمین خشک را
با نور آبادان کنی

اسکنبیل

Keine Kommentare: