Sonntag, 23. März 2008

در خیال سایه ام
خورشید یخ را
همچو بالشتک
غوطه ور در باران
با قصه ی بی خوابی
که، در بیداریم دیدم
فرو کردم
و فردا
روز دیگر
بارش آن قاصدک های نشسته
در کنار باد را
با خود به بازار
فروش
بادکنک ها
زیر و رو کردم
،همچو آن روزی که
خورشید نمادین را
کنار سفره ی آشفته بازاری
به تار موی هر قاصدکی
محکم فرو کردم
که، هر جا قاصدک رفت
خورشیدی برون آید



اسکنبیل

Keine Kommentare: