Freitag, 21. März 2008

بردار پا از روی قلبم ای هوس
سنگین مکن درد مرا در این قفس
من از جوانی در اسارت بوده ام
فرصت بده شاید رسد روزی نفس
آواره ام در کنج غربت سال هاست
دیوانه وار، ازخود گریز از راز هاست
سودای دل را آرزویم بارهاست
فرصت بده شاید بِروید گل زخس
در زیرباران غمی افتاده ام
عمر زمانم در خمی افتاده ام
روشن نمی گردد چراغ از رهگذاری
سنگین تو کردی درد را در این قفس
فرصت بده شاید رسد روزی نفس
کرکس نموده آشیان بر بام منزل
آن خرمگس ها خورده اند منزل به منزل
در انتظارم تا که، گرم دست کس
پس تو کجایی که، شوی فریادرس
فرصت ندارم، شور کن ای دادرس
بردار پا از روی قلبم ای هوس



اسکنبیل

Keine Kommentare: