بردار پا از روی قلبم ای هوس
سنگین مکن درد مرا در این قفس
من از جوانی در اسارت بوده ام
فرصت بده شاید رسد روزی نفس
آواره ام در کنج غربت سال هاست
دیوانه وار، ازخود گریز از راز هاست
سودای دل را آرزویم بارهاست
فرصت بده شاید بِروید گل زخس
در زیرباران غمی افتاده ام
عمر زمانم در خمی افتاده ام
روشن نمی گردد چراغ از رهگذاری
سنگین تو کردی درد را در این قفس
فرصت بده شاید رسد روزی نفس
کرکس نموده آشیان بر بام منزل
آن خرمگس ها خورده اند منزل به منزل
در انتظارم تا که، گرم دست کس
پس تو کجایی که، شوی فریادرس
فرصت ندارم، شور کن ای دادرس
بردار پا از روی قلبم ای هوس
سنگین مکن درد مرا در این قفس
من از جوانی در اسارت بوده ام
فرصت بده شاید رسد روزی نفس
آواره ام در کنج غربت سال هاست
دیوانه وار، ازخود گریز از راز هاست
سودای دل را آرزویم بارهاست
فرصت بده شاید بِروید گل زخس
در زیرباران غمی افتاده ام
عمر زمانم در خمی افتاده ام
روشن نمی گردد چراغ از رهگذاری
سنگین تو کردی درد را در این قفس
فرصت بده شاید رسد روزی نفس
کرکس نموده آشیان بر بام منزل
آن خرمگس ها خورده اند منزل به منزل
در انتظارم تا که، گرم دست کس
پس تو کجایی که، شوی فریادرس
فرصت ندارم، شور کن ای دادرس
بردار پا از روی قلبم ای هوس
اسکنبیل

Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen