شناوری به کوی دل
در گوشه ای بی انتها
پروانه ای در آسمان
پر می کشی چه با صفا
اگر جرقه ای شوی
در انتهای نور دل
به شعله می کشی جهان
چو آفتاب بی صدا
چو ذره ای که، بشکفد
میانه ی دو نور را
نشیب را کنی فراز
به گفته ای به یک ندا
سواره ای اگر رسد
توایی سوار اسب رعد
صدا و نور و اشک تو
بسازد از جفا وفا
خزان ندارد آن دلی که، می تپد برای تو
گشوده در به پیکر پگاه خود پگاه ما
اگر دلت به نازکی آن جداره حباب
شده ولی
در گوشه ای بی انتها
پروانه ای در آسمان
پر می کشی چه با صفا
اگر جرقه ای شوی
در انتهای نور دل
به شعله می کشی جهان
چو آفتاب بی صدا
چو ذره ای که، بشکفد
میانه ی دو نور را
نشیب را کنی فراز
به گفته ای به یک ندا
سواره ای اگر رسد
توایی سوار اسب رعد
صدا و نور و اشک تو
بسازد از جفا وفا
خزان ندارد آن دلی که، می تپد برای تو
گشوده در به پیکر پگاه خود پگاه ما
اگر دلت به نازکی آن جداره حباب
شده ولی
بدان که، نور می دهی به کوی ما به سوی ما
اسکنبیل

Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen