Samstag, 8. Dezember 2007

شناوری به کوی دل
در گوشه ای بی انتها
پروانه ای در آسمان
پر می کشی چه با صفا
اگر جرقه ای شوی
در انتهای نور دل
به شعله می کشی جهان
چو آفتاب بی صدا
چو ذره ای که، بشکفد
میانه ی دو نور را
نشیب را کنی فراز
به گفته ای به یک ندا
سواره ای اگر رسد
توایی سوار اسب رعد
صدا و نور و اشک تو
بسازد از جفا وفا
خزان ندارد آن دلی که، می تپد برای تو
گشوده در به پیکر پگاه خود پگاه ما
اگر دلت به نازکی آن جداره حباب
شده ولی
بدان که، نور می دهی به کوی ما به سوی ما

اسکنبیل

Keine Kommentare: