Donnerstag, 7. Juni 2007

از روح خود زدم پلی که، کز روی آن گذر کنی
با یک شکاف کوچکی بر قلب من نظر کنی
قلاده های بیشمار بسته است پای قلب را
در کنج سینه حبس شد از عشق او حذرکنی
دایم تپشزنان شرر شده به موج خون سوار
فریاد و ناله های او همره او سفر کنی
چشمان عشق را نه بین در نیمه راه زندگیست
موجی به کوره راه او از هستیم خبر کنی
نسیم من بلاکش است بسته به پای لنگ من
راه نمانده جز خطر بر آسمان شررکنی
ثمین من چو کوه صبر سر به فلک زند ولی

شناوری است در فلک به هر طرف که، سرکنی
الیاس پرکشیده و رفت به کوی ناشناس غم

اگر دهم جهان به تو چرا به او خبر کنی


اسکنبیل

Keine Kommentare: