Donnerstag, 1. Mai 2008

کاروانی ز حلب
حلبی آباد است
دنیایی ز حلب
دریایی ز حلب
موج آبش حلب است
غرق امواج حلب
به لحیم حلبی
خورده زنگی به حلب
چون حلب در باران
همه اوراق حلب
از حلب تا حلبی
یک تلنگر به حلب
در درون بار حلب
حلب آباد کجاست
پر از این گمشدگان
همه ی در به دران
رانده ازخانه یشان
ساکنانی ز فرار
در پناهی ز حلب
زندگی غمبار است
کودکانی معصوم
مادرانی محروم
پدران خانه به دوش
کرده آباد حلب
سقف و بامش حلبی
در و دیوارحلب
تابلوی رو در رو
نقش نقاش حلب
مردمانش حلبند
داخل پیت حلب
می کند نوزادی
صبح حمام در آن
ظهر بازی با آن
عصر سرمایه چو جان
شب شود منبع آب
ببین چه غوغاست حلب
حلب ما پیت است
نیست آن شهرحلب
حلبی پر اشعار
شعرهایی ز حلب
در کجا بازار است
که، فروشند حلب
با کمی سرمایه
سر و سردارحلب
توپ بازی حلبی
شهر شادیش حلب
تور فوتبال حلب
کفش بازیش حلب
پارک بازیش حلب
در دم و باز دمش
بوی تبدارحلب
دیگران در نازند
بر سر این فقرا
نور از بام حلب
گل گلزار حلب
حلب است تا به حلب
گوسفندان ز حلب
بچرند خار حلب
گاوهایش بدهند
شیردر پای حلب
کوچه دلشدگان
سازگار است حلب
حلب پیتی ما
گشته آیینه دل
جگرم از فولاد
شهر من پای حلب



اسکنبیل

Samstag, 26. April 2008

من نمی دانم که، این هفت آسمان
گنجینه ای دارد برای عاشقان
تا فرستد ناجی عشاق را
بردمد روحی به عیسی جوان
آرزوها زیرپای کوی اوست
سرنوشتم روز شب همسوی اوست
در بدن جان نیست بی او ذره ای
جان به او بسته است چون تا بنده ای
از میان صد هزاران گل به عشق
چیده ام از بوستان کوی عشق
با دوانگشتم ببویم ناز تو
در نگاهم می سرایم راز تو
تو زمن بهتر بدانی عاشقی
سر به سر اسرار همچون رازقی
گر نگاهت بر نگاهم چیره شد
آسمان در آسمان پیچیده شد
زخم هایی را که، بر تن داشتم
در جوانی مثل تو کم داشتم
چون تو گشتی سرنوشتم در مدار
جوشش جانم شدی در حال زار
در کنار تو هزاران گشته ام
آفتابی را ز باران گشته ام
تا بشویم خاک پای خسته ات
خنده ای آرم به چشم بسته ات
شوق دیدن را به چشمانم زنم
از لبانت خنده برجانم زنم
کوه های این جهان بر دوش من
چون پر کاهی است در آغوش من
گر بمانی در کنارم، زنده ام
بی تو هیچم من، ز تو پاینده ام


اسکنبیل

آن شرابی را که، دُرد است از سراب
در میان راه می نوشتم شراب
بر عصای عمر خود بنشسته ام
تا بپیمایم رهی در آفتاب
این نفس دنباله سودای توست
این قدم ها رهروی دیبای توست
در بلندای هزاران اخترم
با تو بودن بهتر از هر گوهرم
در کنار کوی تو افتاده ام
دستگیری کن که، بس درمانده ام
دست در دستم بنه تا خود شوم
گر نباشی از خدا بی خود شوم
مایه ما از ازل یک کاسه شد
سایه ی ما تا ابد یکدانه شد



اسکنبیل
مستی به خاک نیست
مستی به آب و هوای بهار نیست
مستی به می خوری بی حساب نیست
مستی به چشم بسته بلبل نمی رسد
بلبل اگر که، مست نوازد مجاب نیست
پر کرده اند جام مرا از شراب ناب
مستی با این پیاله ی پر از شراب نیست
میثاق مستی ما جام پرنگاه
آن جام عشق که، در پیچ و تاب نیست
مستی زعشق تابد، اگر راز گل شود
گل های عشق بسته به سیم رباب نیست
من مست روی یار که، نازش کشیده ام
در منزلیم ساقی و ساغر سراب نیست


اسکنبیل

Freitag, 25. April 2008

ازخود شتاب کن
در خود شتاب ساز
چشمان حلقه حلقه ی این آشنای دور
در پرده ی گمان دو خال است
در کوی کوچک بیگانه ای صبور
نزدیک تر زهرکه، بدان می برد پناه
من پرده های چشم را به سختی دریده ام
تا از روشنی کوی تو
پر شوم ز نور
مژگان من هزارپای نگاهی است
آهسته می گذرد در نگاه تو
بازی حلقه های فلک ازشمیم صبح
گوش هزار چشم
،چسبان به هر ستاره ای که
به سویم نگاه کرد
پیچیده در عبور



اسکنبیل

Montag, 21. April 2008

ضربان قلبم
صیقل آینه ی چشمانت
شنود تک مضراب
ضربان جان را
ز نگاهی که، به تو دوخته بود
از چه رو با دل چشمان پرواز
کشته ای چون گلبرگ
ساکن کوی نیاز
خلوت کوچه بن بست
چو گهواره به خواب
گمشده کوچه از آن راز و نیاز
از چراغی که، شده روشنی ام
در بهاری پرجوش
نشوم سرو خموش



اسکنبیل
من از درون چاه
فریاد می زنم
دردی به دست مردگان سیه چاله ها
با بی هویتی مرگ
باید شود دوا
ماران زهردار
از کاروان غم
طلب خیر می کنند
،درماندگان
که، غوطه ور شوکران شدند
با نیش عقرب و افعی
بی هوش تر ز اسکلت چندهزارها
سیر می کنند
گرچه صدای من
به دَلو پر از آب می رسد
آغشته آب را
هم مرز باوران
سر می کشند با لب تشنه
اما
کسی نمی شنود
فریاد چاه را



اسکنبیل